۱۳۹۶ مرداد ۶, جمعه

گَو/ گیو/ گوان در اوستا و شاهنامه (تقدیم به داکتر مسکین کاوی!)

در بین هزاره‌های افغانستان یک گروهِ قومی* بنام قومِ «گوی» وجود دارد. این گروهِ قومی در ولایت بغلان زندگی می‌کنند. افرادِ این گروه، بامدارا، بردبار، دلیر و مهمان‌نواز استند. یکی از گروه‌های بومی و باستانی مردمِ بغلان استند. در این سال‌ها خود این گروه و گروه‌های دیگر به این فکر افتاده‌اند که این گروه را چرا قومِ گوی یا گاوی می‌گویند. بنابر این تلاش صورت گرفته تا گاوی را به کاوی تغییر بدهند؛ به نوعی نام شان را به کاوه و کَی نسبت بدهند. درحالی‌که واژه کاوه، کَی و گاو، همه از واژه‌های بسیار باستانی زبان‌های ایرانی و اوستایی استند. واژه کَی، شاه معنا می‌دهد که در آغازِ نامِ پادشاهانِ کیانی مانند کی‌قباد، کی‌کاوس (کی‌اوس)، کی‌سیاوش، کی‌خسرو و... آمده است. کاوه نام شخصیت اساطیریِ آهنگرِ ایرانی است که بر ضدِ ستم ضحاک به جنگ برخاست، از فریدون حمایت کرد، ضحاک پادشاهِ ستمگار را شکست داد. احتمالِ همریشه‌گی واژه کاوه هم با کَی وجود دارد و هم با گَو. درکل این سه واژه، از واژه‌های باستانی استند که هر سه، معنای مثبت و مقدس داشته است. تعدادی از پژوهشگران از جمله جلیل دوستخواه، درفش کاویان را با گاودرفش قابل ارتباط می‌داند. گاودرفش را دو گونه می‌توان تاویل کرد: درفشی که به بزرگی گاو  است و درفشی که نقش مقدس و توتمیک گاو را دارد.
گاو/گو از جمله حیوان‌های بسیار مقدس در تفکر هند و ایرانی است که در تفکر هندی هنوز قداست و احترام گاو/گو پا برجا است. اما در تفکر ایرانی با اسلامی‌شدن منطقه، قداست و احترام گاو/گو از بین رفته و کاربرد مثبت واژه گاو/گو به عنوان صفتِ نیک و اسمِ انسان نیز از کاربرد افتاده است. پیش از اسلام کاربرد واژه گَو ارزشِ صفتِ نیک داشته است. طوری‌که واژه (اسد) شیر در زبان عربی کاربرد صفت و اسم را دارد که بعد در زبان فارسی نیز به عنوانِ صفت و اسمِ انسان کاربرد پیدا کرده است. در زبان‌های ایرانی قبل از اسلام و حتا در زبان فارسی بعد از اسلام تا قرن چار و پنج، واژهِ گَو با این که نام یک حیوان بوده است اما به‌صورتِ مطلق، دلیر و پهلوان نیز معنا می‌داده است. گَو به‌صورت اسم و صفتِ انسان به کار رفته است. گَوان (پهلوانان) که صورتِ جمعِ واژهِ گَو است به صورتِ جمعِ اسم کاربرد داشته است: «یکی تخت پُر مایه اندر میان/ زده پیش او اختر کاویان/ بر او بر نشسته یکی پهلوان/ ابا فر و با سفت و یال گوان» (شاهنامه فردوسی). گوان در این بیت یعنی پهلوانان. به طوری که امروز به یک فرد دلیر می‌گویند شیر است شیر. در شاهنامه نیز به پهلوانان و افراد دلیر گفته شده است گو: «هجیر آنگهی گفت با خویشتن/ که گر من نشان گو پیلتن/ بگویم بدین نیک‌دل مرد/ ز رستم برآرد به ناگاه گرد» (شاهنامه فردوسی). در این بیت، گو به‌طور مطلق به معنای پهلوان به‌کار رفته است.
ریشهِ واژه گاو/ گو به اوستا می‌رسد. در روایتِ اوستایی و بندهشن، اهوره مزدا گیومرس (نخستین انسان) و گاو (نخستین حیوان) را در ایران‌ویج (میانهِ جهان) آفرید. بعد به دسیسهِ اهریمن و دستیاران‌اش، گیومرس و نخسین گاو مُردند اما از تخمهِ گیومرس انسان به وجود آمد؛ از تخمهِ گاو که در ماه نگه شد، همه جانوران به وجود آمدند. کوه‌های که در ماهتاب دیده می‌شود. این کوه‌ها به برداشت اوستا، بندهشن و روایت‌های زرتشتی تخمهِ گاو نخستین است که اهوره مزدا پس از مرگِ گاو، تخمهِ آن را در ماه نگه داشت. در اوستا به این گاو درود فرستاده می‌شود:
«درود بر گاو پاک.
درود بر تو ای گاو نیکو کار.
درود بر تو که افزونی می‌بخشی.
درود بر تو که می‌رویانی.
...» (اوستا، وندیداد، فرگرد۲۱، بخش ۱).
«...
ای ماهِ دربرگیرندهِ تخمهِ گاو!
برآی از فراز البرز...» (اوستا، وندیداد، فرگرد ۲۱، بخش ۲).
در شاهنامه نیز کاربردِ واژهِ گاو به عنوان صفتِ نیک و اسمِ انسان به کار رفته است. از شاهنامه معلوم می‌شود که واژه گاو/ گو در چندین قرن نخستِ اسلامی نیز کاربرد مثبت داشته است؛ بعدها از کاربردِ مثبت افتاده و جایگاه منفی پیدا کرده است. گیو، گودرز و... از جملهِ پهلوانانِ مشهورِ ایرانی است که نام شان گو است یا در آغاز نام شان واژه گو/ گاو وجود دارد. گیو که یکی از پهلوانانِ ایرانی در شاهنامه است، نام‌اش گَو است. زیرا گیو، صورت‌تلفظ متفاوت گَو است. به گفتهِ محمدی شاری در کتاب «دُر اوستایی در صدف لهجه هزارگی» مردمِ دایکندی، گوَ را گِو/ گیو تلفظ می‌کنند. اصلِ تلفظِ واژهِ گاو در متون باستانی و در زبان‌های پهلوی، گَو و گیو است که تلفظ بعدی گَو و گیو به صورت گاو درآمده است.
جناب داکتر مسکین کاوی! منظور از نوشتن این یادداشت این است که نامِ این گروهِ قومی بنام «گو یا گوی» بیانگرِ قدمت و پیشینهِ تاریخی و فرهنگی این مردم است که ریشه در گذشتهِ تاریخی و فرهنگی منطقه و کشور دارد. خواستم این یادداشت، اشاره‌ای نسبتا روشنگرانه از مناسبتِ نام این گروه قومی با گذشتهِ فرهنگی و تاریخی از جمله با اوستا و شاهنامه باشد که نشان‌دهنده و بیانگر حضور تاریخی، اصالت و بومی بودن این گروه قومی در افغانستان است.

* اگرچه قوم و اتنیک کاربرد خاص دارد که می‌توان در افغانستان به اوزبیک‌ها، تاجیک‌ها، پشتون‌ها و هزاره‌ها قوم گفت؛ اما در افغانستان هر گروه مردمی که زیر مجموعهِ این اقوام است، نیز از خود شان بنام قوم یاد می‌کنند. مانند: قوم نیکپی، قوم دوستی، قوم دایمیرک و... که همه در حقیقت مربوط قوم هزاره استند.

۱۳۹۶ تیر ۲۲, پنجشنبه

هواداری از جایگاهِ آدمی (خویشتنِ لوده‌ساز)

آیا می‌شود با اطمنان و قاطعیت از انسان سخن گفت که در این اطمنان و قاطعیت، تناقض نباشد؛ ممکن با اطمنان و قاطعیتی که سخن، گفته‌ می‌شود، در آن از نظر صوری تناقض نباشد اما طرحِ انسان، متناقض است. بنابر این نمی‌توان بی تناقض‌گویی از طرحی سخن گفت که آن طرح، انسان باشد.
شاید پرسیده شود چرا باید از ذات و چیستی انسان سخن نگفت. زیرا فلسفه معمولا از جوهر، ذات و چیستی انسان سخن می‌گوید. انسان نیز شیفته برداشت‌های انتزاعی از «خویشتن»ِ خود است که این برداشت‌ها چیستی انسان را به عنوان ذات و جوهر در فراسوی واقعیت، یعنی چون انگاره‌ای میتافزیکی پنداشتنی می‌کند.
اما در این نوشتار، انسان همچون «طرح» درنظر گرفته شده‌است. منظور از انسان همچون طرح این است که به تعبیر هایدگری انسان پرتاب شده، فرافکنده شده؛ دلهره‌ای بیش نیست: دلهره‌ای همچون هست-نیست در مناسباتِ جهان. بنابر این انسان ذات و جوهری ندارد؛ اگر ذات و جوهری می‌داشت، هراس و نگرانی‌های فرهنگی انسان از آغاز حضورش در جهان، همیشه باید ثابت می‌بود. اما انسان، موجودی نسبتا بی‌ثبات در وسط جهان است که این بی‌ثباتی او در نگرانی‌های فرهنگی‌اش قابل دریافت و احساس است. از این نگاه، انسان همچون طرح مطرح شده‌است؛ یعنی هر لحظه انسان، آن نیست که قبلا بود. انسان هر لحظه، طرحی‌ست در وسط دغدغه‌ها، نگرانی‌ها و هراس‌های هستی‌شناسانه خویش که نه این هراس‌ها پایان یافتنی است و نه ثابت‌شدنی؛ بلکه از هر نسل تا نسل دیگر، هراس‌ها و نگرانی‌ها نیز تفاوت می‌کند. به نوعی نمی‌توان در انسان‌شناسیِ هستی‌شناسانه از تعبیر هراکلیتوس فرار کرد: او گفته بود جهان درحال شدن و دیگرگونی‌ست؛ انسان نمی‌تواند در یک رود دوبار وارد شود. چرا نمی‌تواند، به این دلیل، بار دوم که انسان می‌خواهد وارد آن رود شود نه انسان همان انسان پشین است و نه رود همان رود قبلی؛ هم انسان تغییر کرده است و هم در رودی که آب‌بازی کرده بود، آن آب دیگر رفته است. اینجا است که در جریان شدن و تغییر، طرحِ هستی‌شناسانه «بودن» انسان افکنده می‌شود. انسان موجودی می‌شود برای «باشش» اما این باشش، اقامت نیست بلکه نگرانی برای اقامت در جهان است.
انسان به عنوان طرح، طرحی از هراس‌ها و نگرانی‌ها است؛ به این تعبیر، جانوری است بیمار. دلیل بیماری‌اش تاسیس دستگاه‌های فرهنگی و میتافزیکی است؛ بنابر این انسان دو بُعد دارد: بُعد واقعی (زبان ارجاعی به چیزها و جهان بیرون) و بُعد فراواقعی (زبان ارجاعی به معنا یعنی به خود زبان که فراروایت را شکل می‌دهد). اما انسان همیشه از بُعد واقعی‌اش به سوی بُعد فراواقعی عبور می‌کند. بنابه گرایشی که انسان به فراواقعیت در تعریفِ خویش دارد؛ از این نظر انسان را می‌توان جانوری طبیعی نه بلکه جانوری هستی‌شناسانه در درون زبان دانست نه در درون چیزها و جهان به مثابه واقعیت. درحالی که جانورهای دیگر نسبتا همه طبیعی استند و با ابعاد طبیعی شان شناخته می‌شوند؛ این تنها انسان است که در شناختِ خویش از ابعاد طبیعی‌اش گذر کرده، خود را در خویشتنی فراواقعی بیان‌کردنی می‌کند. آنچه که انسان از خود روایت و بیان می‌کند؛ این روایت و بیان از انسان شناخت ارایه نمی‌کند، بلکه انسان می‌خواهد تلقی و تعبیری از خودش ارایه کند که معمولا این تعبیر و تلقی‌ها به نشانه-مفهوم‌های انتزاعی ارجاع داده می‌شود: به «من»، «خود»، «خویش»، «خویشتن»، «روان»، «روح» و... . این ارجاع‌ها به خود که ظاهرا فرد می‌خواهد از فردیت‌اش شناخت ارایه کند، ارجاع به عرصهِ میتافزیک و زبان است. به تعبیری می‌توان گفت چنین ارجاع‌های که انسان به سوی «خویش» برای شناخت خود می‌دهد، هیچ گونه شناختی را در پی ندارد. بلکه تعبیر و تلقی‌های شیفته‌گی‌گرایانه از خویشتنِ خویش است که ژرف‌ساختی روان‌شناختانه و هستی‌شناسانه دارد؛ در حقیقت می‌تواند گمراه‌کننده باشد.
برای این‌که معنای محض، عرصهِ فریبایی و گمراهی‌ست، زیرا به چیزی ارجاع نمی‌دهد؛ ارجاع به عرصهِ مجاز-معناها است. گمراهی انسان در درون زبان آغاز می‌شود؛ زیرا عرصهِ زبان، عرصهِ انباشته‌گی و اضافه‌باری است. این انباشته‌گی و اضافه‌باری از آنجا آغاز می‌شود که زبان دیگر ارجاعِ مصداقی ندارد، بلکه ارجاع زبان به مفهوم‌ها و به خودش است که این مفهوم‌ها محض-معناها و محض-زبان استند. باشش انسان در جهان به مثابه زبان-چیز-واقعیت نیست بلکه باشش انسان در جهان به مثابه زبان-معنا- حقیقت است که این زبان-معنا-حقیقت، انسان و جهان را به مثابه هستی ارایه می‌کند. هستی همان انباشته‌گی و اضافه‌بارِ زبانی است که فراتر از چیز-واقعیت شکل می‌گیرد و چندان به نیازهای زیست-محیط انسان ارتباط ندارد، بلکه به نیازهای زیست-روان انسان همچون باشش ارتباط می‌گیرد که طرح انسان را در فراروایت ارایه می‌کند. باز هم به تعبیر هایدگری می‌رسیم: زبان می‌شود خانه وجود؛ یا به تعبیر دریدا انسان موقعیتی بیرون از زبان ندارد. یعنی آنچه‌که انسان از خویشتنِ خویش می‌گوید از امکان‌های انباشته‌گی و اضافه‌باری زبان است که همچون فراروایت عرضه می‌شود؛ فراروایت عرصهِ غفلت از جهان و گمراهی است.
چرا انسان جانوری بیمار باشد که شیفتهِ فریبایی و گمراهی‌ست. بیماری، استراتیژیِ طرحِ روانیِ انسان برای باشش و بودن است که روپوشی‌ست بر نگرانی‌ها و هراس‌های انسان. منظور از نگرانی‌ها و هراس‌ها نگرانی‌ها و هراس‌ها به مثابه ترس نیست که خاستگاه زیست-محیط و واقعی داشته باشد؛ منظور از نگرانی‌ها و هراس‌ها، نگرانی‌ها و هراس‌های زیست-روان و هستی‌شناسانه انسان است که ایجادکننده و آفرینندهِ عرصهِ بیماری‌ست.
بیماری چگونه روپوشی بر هراس‌ها می‌شود و چگونه خود را نشان می‌دهد. مناسبات فرهنگی جامعه‌های بشری نمایش بیماری جامعه‌های انسانی‌ست که فرهنگ هر جامعه بنابه هراس‌ها و نگرانی‌های هستی‌شناسانهِ همان جامعه شکل می‌گیرد. فرهنگ شامل همه کردارهای معنادار انسان از اسطوره و آیین تا حضور در باشگاه‌های معیشت‌های گروهی مدرن و پسامدرن، عبادت و نیایش‌های دسته‌جمعی و انفرادی، خرید، معماری، باده‌گساری‌ها، برگزاری جشن‌ها، برگزاری جشن‌واره‌های همجنس‌خواهان، برگزاری مراسم ازداوج، برگزاری مراسم شب شش و... می‌شود.
این‌که گفته می‌شود فرهنگ هر جامعه بنابه هراس‌های همان جامعه شکل می‌گیرد؛ به این معنا است که هر جامعه به نوعی بیماری خویش را دارد؛ وَ بنابه جنبه‌های بیماری‌ خویش استراتیژی‌های فرهنگی ارایه می‌کند تا انسان را از درک واقعیت و حقیقت‌اش غافل کند؛ زیرا درک واقعیت و حقیقت جهان و انسان درد دارد، تامل و مدارای فرساینده و مضاعف می‌خواهد. فرهنگ به نوعی تسکین و تسلایی‌ست که انسان را دچار غفلت از درک واقعیت و حقیقت جهان و انسان می‌کند. این دچار غفلت‌کردن موجب لوده‌سازی و حماقت عمومی انسان می‌شود؛ بنابر این هواداری از جایگاه آدمی چه در سطح بشری و در سطح جامعه‌های بشری هواداری از لوده‌سازی و حماقت انسان است. جایگاه آدمی، جایگاه لوده‌سازی و حماقت است که این لوده‌سازی و حماقت در عرصه عمومی و خصوصی مطرح است؛ در عرصه عمومی همان حضور در جشن‌‌ها، نیایش‌ها و آیین‌ها است و در عرصه خصوصی باده‌گساری، استفاده از مواد نشه‌آور، گرایش‌های عرفانی، نیایش‌ها و... است. اینها همه، چه در عرصه عمومی و خصوصی، به نوعی گرایش به نشه‌گی است؛ فرق نمی‌کند که انسان با چه می‌خواهد لحظه‌ای یا برای مدتی خود را دچار فراموشی از واقعیت کند و از واقعیت غافل شود؛ همه استراتیژی‌های فراموش‌کار، جنون و نشه‌گی‌ست که توجیه نیک و بد آنها اعتبار فرهنگی دارد؛ مطلق نه بلکه نسبی است. در برخِ کشورها مردم به عبادت‌گاه‌ها می‌روند و با بیان فراروایت‌ها لحظه‌ای دچار جنون، نشه‌گی و غفلت می‌شوند؛ در برخِ کشورها به باشگاه‌های رقص و... می‌روند، می‌نوشند و... خود را دچار فراموشی، نشه‌گی و غفلت می‌کنند. درکل موقعیتِ جنون و نشه‌گی، موقعیتی لوده‌سازی و حماقت نسبت به واقعیت است؛ نشه‌گی فقط با باده و مواد نشه‌آور صورت نمی‌گیرد؛ نشه‌گی و غفلت، متنوع است که شامل فرهنگ، آیین، هنر و ادبیات، مصرف و خرید و... نیز می‌شود. می‌توان گفت عواقب و پیامد نشه‌گی و غفلتی که از فرهنگ، آیین‌ها و هنر به جامعه و به عموم دست می‌دهد لوده‌سازی و حماقت‌اش به مراتب گسترده و دوام‌دار است نسبت به نشه‌گی‌های که افراد آگاهانه می‌خواهند خود شان را با مواد نشه‌آور نشه کنند و لحظه‌ای از واقعیت‎های سخت جهان و زندگی غافل شوند.
از انسان چگونه می‌توان به عنوان یک طرح متناقض یاد کرد، درحالی که انسان تصور خیلی آرمان‌گرایانه از خود دارد، در بین همه جانوران خود را موجودی خاص، مطلق از نظر کمال بدنی و دانایی می‌داند، اما طرح متناقض انسان در همین تصور آرمان‌گرایانه‌اش است؛ زیرا انسان موجودی است که از نظر روان-شخصیتی دچار پاره‌گی و خلا بین واقعیت (فیزیک) و ماروای واقعیت (میتافیزیک) است. درست این است که انسان یک جانور و موجود فیزیکی‌ست؛ مانند هر جانور دیگر وابسته به واقعیتِ زیست-محیط خویش است. طوری‌که هر جانور نیازهای اولیه و طبیعی دارد، انسان نیز این نیازها را دارد؛ درصورتی‌که به این نیازها دسترسی نداشته‌باشد، می‌میرد. انسان در زندگی و مردن به عنوان واقعیتِ طبیعی با دیگر جانورها فرق ندارد؛ تنها تفاوت انسان در زندگی و مردن با دیگر جانورها تفاوتِ آیینی-فرهنگی است. یعنی زندگی و مردن ما با برگزاری مراسم‌ها معنادار می‌شود که این معناداری به آیین و روایت ارتباط دارد. آیین همان کردار نمایشی است که انسان در مراسم آن را انجام می‌دهد؛ روایت همان کردار زبانی است که در مراسم بیان می‌شود. درکل این تفاوتِ آیینی-فرهنگی‌ست که برای انسان تداعی می‌شود او موجودی میتافیزیکی‌ست. اینجا است که انسان واقعیت طبیعی‌اش را کتمان می‌کند و نادیده می‌گیرد تا طرح خود را در خلا ارایه کند؛ این طرح، طرحی‌ست پیچیده-متناقض که از سویی بیانگر درگیری‌ها و دغدغه‌های پیچیده-متناقضِ زیست-محیط-روان انسان با زندگی و جهان است، وَ از سویی به عنوان فرهنگ و آیین، حمایت‌کنندهِ هواداری از جایگاه آدمی‌ست؛ یعنی این جایگاه، همان همرنگ جماعت‌شدن است. همرنگ جماعت‌شدن همان پذیرش باورها و برداشت‌های است که به نوعی از نظر فرهنگی و آیینی درست و بی‌تناقض به نظر می‌رسد. جامعه‌های انسانی در هر دوره‌ای از زندگی باورها و برداشت‌های فرهنگی‌ای داشته که در همان روزگار درست و بی‌تناقض بوده، همه به آن باور داشته است و بر همان اساس کردار، چیستی و هویت شان معنامند می‌شده است؛ درحالی‌که در دوره‌های بعد، این باورها و برداشت‌ها مزخرف و پر از تناقض دانسته شده است. همین‌طور، باورها و برداشت‌های که ما داریم و بر اساس این باورها و برداشت، مناسبات و هویت خویش را معنامند می‌دانیم؛ در دوره‌های بعد این باورها و برداشت‌های ما خنده‌آور، احمقانه و مزخرف دانسته خواهد شد.
اما در درون این جایگاهِ «هواداری از جایگاه آدمی» که همرنگ‌شدن با جماعت، قبول و پذیرش باورها و برداشت‌های عمومی و انجام کردار‌های فرهنگی و آیینی است؛ جایگاهی دیگر نیز است که این جایگاه، جایگاه انکار است. انکار فراتر رفتن از دریافت‌های ساده، یا ساده‌سازی مناسبات انسانی با زندگی و جهان است؛ انکار،  جایگاه پرسش، مساله‌سازی و به چالش‌کشیدن دریافت‌های ساده، باورهای فرهنگی و آیینی جامعه و بشر است. بنابر این جایگاه انکار، هواداری از جایگاه آدمی نیست که این هواداری از جایگاه آدمی در طول تاریخ، فرهنگِ تسکین، تسلا و مصروفیت‌های ساده‌انگارانه را برای تحمیق و لوده‌سازی جامعه‌های انسانی به کار گرفته است. درست است که فرهنگ‌ها و آیین‌ها در دوره‌های از زندگی نقش‌های استراتیژیک برای جامعه‌های بشری داشته است اما در دوره‌های بعد برای افراد جامعه، دست وپاگیر شده‌، مانع درک انسان از زندگی شده‌اند. با وصفی نقش جایگاه فرهنگ‌ها و آیین‌ها در هواداری از جایگاه آدمی؛ فردی یا افرادی نیز حق انتخاب انکار را باید داشته باشند که از دریافت‌های ساده لوده‌سازیِ خویشتن گذر کنند و انسان و جامعه را فراتر از طرح متناقضِ انسان‌بودن‌اش به واقعیت-حقیقت‌های که انسان همیشه از آن فرار کرده و نادیده گرفته است، تصادم بدهند. شاید هواداری از جایگاه آدمی، امید عمومی خلق کند  که این امید بتواند ساده‌انگاری انسان را تقویت کند و برای انسان دلخوشی‌های احمقانه ایجاد کند؛ مانند فرهنگِ مصرف در نظام سرمایه‌داری که انسان را به جانوری تبدیل می‌کند که ارزش‌اش، درگیری‌اش، دغدغه‌اش و چیستیِ زندگی‌اش در خرید خلاصه می‌شود... درحالی‌که جایگاه انکار، امید و دلخوشی‌های احمقانه خلق نمی‌کند؛ زیرا جایگاه انکار، جایگاه تفکر و اندیشیدن است. اندیشیدن و تفکرکردن، عرصهِ خطرکردن است؛ یعنی انسان با روشنگری از هواداری جایگاه آدمی که ژرف‌ساخت آن بر دلخوشی‌های احمقانه گذاشته شده است، به نوعی زیر پای خود و جامعه را خالی می‌کند. با این خالی‌کردن، انسان را بازتعریف می‌کند؛ یا انسان و جامعه را وامی‌دارد تا به خود و جایگاه خود دقیق‌تر از چشم‌اندازی دیگر نگاه کند. طوری‌که نیچه در  فرهنگ، آیین و زبان، داروین در زیست‌شناسی فرهنگی و فروید با ساخت‌های روانی، انسان را با حماقت‌اش تصادم داد.

۱۳۹۶ اردیبهشت ۳۰, شنبه

نگاهی به «پاره های پیوسته» اثر رحمت الله بیگانه

کتابت و نوشتار از ویژگی ­های جامعه متمدن و مدرن است. انسان مدرن و متمدن هرچه را که احساس یا فکر می­ کند، می ­نویسد؛ تفاوت نمی­ کند که این احساس یا فکر مربوط به حوزه عمومی است یا خصوصی. بنابر این فرهنگ جامعه مدرن فرهنگ مکتوب است؛ برخلاف، فرهنگ جامعه­ های که مدرن نیست، بیشتر شفاهی و گفتاری است. حتا نقد که رویکردی مدرن است وَ باید نوشتاری و مکتوب باشد اما در جامعه­ های غیر مدرن، شفاهی است. اگر توجه کرده باشیم، نقدهای که در جامعه ما ارایه می ­شود، اکثرا شفاهی ارایه می ­شود؛ کمتر منتقدی داریم که نقد مکتوب ارایه می ­کند. جامعه مدرن جامعه­ ای است که از هرچه سند دارد؛ جامعه­ ای که مدرن نیست حتا تاریخ ­اش نیز شفاهی است و از تاریخ ­اش نیز سند ندارد. بر این اساس، رویکرد معمول و غالب فرهنگی جامعه ما شفاهی و غیر مکتوب است. در چنین وضعیتی -که شفاهی­ گرایی وجه غالب فرهنگی است- کتابی نشر می ­شود، جدایی از هر اهمیت، از نگاه مدرنیت پیامد فرهنگی دارد.
پاره­ های پیوسته چنان­که اشاره شد به ­طور کلی از نظر فرهنگ کتابت و نوشتار اهمیت دارد؛ اما درصورتی­که موردی ­تر به این اثر توجه شود، از این نگاه ­ها می­ تواند قابل ملاحظه باشد: از نظر گونه نگارش؛ زبان و بیان نثر؛ چگونگی فهمِ تجربه فردی از زندگی؛ بازتاب رویدادهای زندگی که در تاریخ و اسناد رسمی دیده نمی ­شوند؛ وَ بیان چشم­ دید رویدادهای تاریخی.
- پاره­ های پیوسته از نظر گونه یا ژانر نگارش، ژانر خاطره­ نویسی است. خاطره­ نویسی یکی از ژانرهای نگارش معاصر است؛ زیرا فرد رویدادها و تجارب زندگی ­اش را می ­نویسد که در گذشته این شیوه نگارش چندان معمول نبوده است. ممکن فرد این تجارب و رویدادهای زندگی ­اش را برای خود بنویسد اما معمولا از خاطرات یک فرد بنابه ماجراهایی­که در زندگی ­اش اتفاق افتاده است؛ می­تواند استفاده­ های متفاوت صورت بگیرد: استفاده ادبی به عنوان نثر ادبی و داستان؛ وَ استفاده تاریخی از چشم­ دید خاطره ­نویس؛ زیرا خاطره ­نویس رویدادها را بنابه چشم ­دید خویش ارایه می­ کند که از نظر اعتبارِ سندیت، ارزش تاریخی دارد. قضاوت من از جایگاه خواننده این است که این اثر در ضمن خاطره بودن اهمیت ادبی و تاریخی نیز دارد. اهمیت ادبی ­اش در این است که خاطرات با طرح روایی و حادثه­ محور نوشته شده، خواننده را وا می ­دارد تا بخواند که بعد چه می ­شود. اهمیت تاریخی ­اش در این است که بسیاری از رویدادهای تاریخی از دوره داوود تا پایان دوره کرزی بنابه چشم ­دید رحمت الله بیگانه ارایه شده است؛ وَ مهم این است که در ارایه این چشم­ دیدها خاطره­ نویس چگونگی رویدادها را بر اساس پیش ­فرض ­های ذهنی خویش ارزشگذاری نمی­ کند بلکه رویدادها را آن ­چنان­که اتفاق افتاده و خاطره ­نویس دیده است، بیان می­ کند. فقط در این کتاب، یادداشت نخست است که احساس می ­شود آنچه بیان می ­شود چشم ­دید مستقیم نه بلکه به نوعی بیان غیر مستقیم یک رویداد است؛ زیرا توصیفی خاص از رویدادی ارایه نمی ­شود، رویداد کلی بیان می ­شود؛ اگرچه در این یادداشت چندین رویداد تاریخی بیان می ­شود. اما هنگامی که حکومت داوود توسط رژیم خلق و پرچم سقوط می­ کند؛ در بیان این سقوط و رویکار آمدن حکومت خلق و پرچم، بیان رویدادها مستقیم و بنابه چشم­ دید خاطره­نویس ارایه می ­شود.
خاطره ­نویس ابعاد عاطفی زندگی­ اش را نیز با صمیمیت بیان می­ کند که یکی از ویژگی ­های خاطره نیز همین بیان تجارب عاطفی زندگی خاطره ­نویس است. بیگانه وقتی درگذشت مادرش را روایت می ­کند؛ خواننده نمی­ تواند عاطفی نشود و جلوش اشک­ اش را بگیرد. اگرچه بیگانه گفته­ است که او در موقع مرگ مادرش گریه نکرده است، زیرا «شاید آتش غم­ ها آب دیدگانم را خشک کرده بود.» (بیگانه، 1395: 20). اما اینجا که رسیدم نتوانستم جلو اشکم را بگیرم «آفتاب تازه همه ­جا را روشن کرده بود که بالای بستر مادرم رسیدم. آرام به یک پهلو خوابیده بود، دیدم چشمانش بسته است. دستش را بوسیدم و برای این­که آفتاب اذیتش نکند، روی­ جایی سفیدش را به رویش کشیده از اتاق خارج شدم.» (بیگانه، 1395: 21). بیگانه بی آنکه دانسته باشد؛ مادر دیگر همیشه چشم­ اش را بسته بوده و آفتاب نیز دیگر او را اذیت نمی­توانسته است. بیان چنین رویدادهای زندگی آنهم با انتقال احساس تجربه­ ای که خاطره­ نویس از چنین رویدادهای زندگی داشته است، خیلی ارزش هنری و بشری دارد؛ تجربه­ های که زندگی ­اش می­ خوانیم!
- در یک اثر پرداخت زبانی و چگونگی ارایه نثر خیلی مهم است. نویسنده باید بداند موضوع نگارش­ چیست و چگونه از زبان استفاده کند و به نثر نگارش شکل ببخشد. خاطره ­نویسی نیازمند به زبان ساده، معمول و مروج، بیان صمیمانه و به دور از فلسفه ­بافی و تحلیل است؛ زیرا نثر خاطره تحلیلی نه بلکه بهتر است توصیفی و روایی باشد. رویکرد ادبی داشتن در خاطره­ نویسی مهم است اما نه در حدی که زبان و ارایه نثر را درگیر شگردهای صنعت و صنعت ­سازی ­های ادبی بسازیم. پاره­ های پیوسته از نظر پرداخت زبانی و چگونگی بیان نثر، معیارهای خاطره ­نویسی را رعایت کرده است. بنابر این می­توان گفت این اثر از نظر چگونگی ارایه نثر، شاخصه­ ها و ویژگی­ های را دارد که می ­تواند نمونه ­ای خوب با پرداخت معاصر از نثر معاصر زبان پارسی دری در افغانستان باشد.
- خاطرات به نوعی چگونگی فهمِ تجربهِ فردی خاطره­ نویس از زندگی را نیز بیان می­ کند. در پاره­های پیوسته متوجه تجربه و تحول تجربه جناب بیگانه از فهم زندگی می ­شویم. فهم فرد نتیجه چگونگی برخورد و مناسبات ­اش با رویدادها و ماجراهای زندگی است؛ اگر از برخورد و مناسبات­ اش با رویدادها و ماجراها نتیجه ­ای گرفت، فهم ­اش از زندگی دچار تحول می ­شود؛ معنا و تاویل متفاوت از قبل از زندگی ارایه می ­کند، اگر از برخورد و مناسبات­ اش با رویدادها نتیجه ­ای نگرفت؛ فهمِ فرد از زندگی دچار تحول نمی­شود و دچار عصبیت­ های خویش می ­ماند. با خواندن خاطرات بیگانه متوجه می­ شویم که بیگانه از چه تجربه ­های خانوادگی به چه تجربه­ های فردی از زندگی می­ رسد. دست ­یافتن به این تجارب از زندگی بنابه چگونگی برخورد بیگانه با رویدادهای زندگی و معناگرفتن از این رویدادها است. بیگانه بنابه برخورد با رویدادها و آشنایی با افراد به فهم اعتدال و میانه­ روانه از زندگی می ­رسد؛ زیرا در خاطرات­ اش می ­بینیم که او با رویدادهای افراط ­گرایانه زیادی برمی ­خورد و نتیجه می­ گیرد که بنیادگرایی و افراط مسیر باهمی برای زندگی مسالمت­ آمیز نیست. بیگانه در خاطره ­ای یاد می­ کند «اگر ایما نمی­ بود شاید من ملایی بودم متعصب، خشک و سخت­ گیر که از نوای موسیقی و صدای پای زنی ایمانم درز برمی­ داشت.» (بیگانه، 1395: 33). بنابر این خواندن این اثر از نگاه زیست باهمی و مدارا در زندگی آموزنده است.
- اسناد رسمی و تاریخی معمولا چهره رسمی جامعه را می ­بیند و تغییر و تحول­ های سیاسی حکومت­ ها و جامعه را روایت می­ کند؛ درحالی که جامعه لایه­ های متفاوت، پربارتر، معنامندتر و گیراتر از چهره سیاسی دارد که در اسناد تاریخی و رسمی چندان بازتاب نمی­ یابد اما در سفرنامه ­ها، داستان ­ها و خاطرات لایه ­های متفاوت جامعه دیده و نشان داده­ می­ شود. از این نگاه، پاره­ های پیوسته غنای خود را دارد. در یادداشت «شاخه سمال» ما از کابل تا پنجشیر، نما و خصوصیت­ های را می­ خوانیم که در کتاب ­های تاریخی و رسمی هرگز به این نما و خصوصیت­ های زندگی و محیط اشاره نشده است «این موترها جای تیپ و رادیو نداشتند؛ دریوران تیپ ­های مودل 530 را ماهرانه در سوچبورد موتر نصب می­ کردند و چهار طرف این تیپ را چنان با پرک ­ها و گل­ ها تزیین می­ کردند که به سختی تیپ قابل رویت می­ بود.
شوخی ارمنی زادم یک­ دمی مدارا کن
یا بیا مسلمان شو یا مرا نصارا کن
آهنگ­ های مجید با دنبوره مخصوص خودش گوش­ های راکبین موتر را به نوازش می­ گرفت.
وقتی برای حاجتی، موتر می ­ایستاد و ما از بام پایین می­ شدیم و به داخل موتر سر می ­زدیم؛ زنان با چادری ­های پوشیده در چوکی ­های اول، و مردان با لنگی، کلاه قره­ قل مثل خشت ­های تعمیرات چیده ­شده می ­بودند.» (بیگانه، 1395: 26).
- غیر از این موارد در این اثر رویدادهای تاریخی نیز بازتاب یافته است. رویدادهای تاریخی ­ای که در این اثر بازتاب یافته است، دو گونه رویدادها است؛ گونه­ ای از رویدادها که در سایر کتاب ­ها می­ توان ثبت آن رویدادها را دید وَ گونه ­ای از رویدادها که چشم ­دید جناب بیگانه است و فقط در پاره­ های پیوسته آمده است. بنابر این اطلاعات و ریدادهای که از چشم­ دید آقا بیگانه ارایه شده است، از نظر تاریخی خیلی مهم و با اهمیت است زیرا خواننده را به نوعی پشت صحنه رویدادهای تاریخی می­ برد و خواننده با تصمیم­ گیری­ های پشت صحنه رویدادها و چگونگی اتفاق رویدادها آشنا می­ شود؛ مهم­ تر از همه اطلاعاتی درباره شخصیت ­های سیاسی کشور به ویژه درباره شخصیت آمر صاحب مسعود، قهرمان ملی کشور، نیز آمده است که خواننده را نسبتا از نمای نزدیک با شخصیت عملی آمر صاحب آشنا می­ سازد که این اطلاعات در آثار دیگر کمتر بازتاب یافته است؛ زیرا این نمای نزدیک از آمر صاحب از چشم­دید و چشم ­انداز جناب بیگانه ارایه شده است؛ هر فرد از شخصیتی، شناخت و تجربه خودش را دارد؛ بنابر این خواننده با تجارب بیگانه از آمر صاحب با آمر صاحب آشنا می­ شود.
درکل اطلاعاتی تاریخی که به عنوان چشم ­دید و تجربه مستقیم خاطره­ نویس در پاره­ های پیوسته بازتاب یافته است؛ بیشتر مربوط به جبهه شمال و مقاومت است.
پیشنهادم این است که این کتاب را باید خواند؛ زیرا نمی شود خاطرات و چشم­ دیدهای خاطره­ نویس را فشرده و خلاصه کرد و به دیگران انتقال داد؛ با خواندن پاره­ های پیوسته است که با زندگی یک فرد و فهمِ او از زندگی و رویدادهای اجتماعی و تاریخی آشنا می ­شویم که این آشنایی یعنی دست یافتن به اطلاعاتِ موردی است که تا هنوز نشنیده ­ایم.

۱۳۹۶ اردیبهشت ۲۴, یکشنبه

شعر و شاعری را به سیاست تقلیل ندهیم! (اشاره به مقاله محترم سید رضا محمدی درباره عفیف باختری)

در جهانی که ما به سر می­ بریم؛ از نظر مناسبات بشری، جهانی پیوسته-پیچیده­ ای است؛ به این معنا که نمی­ توان مرزهای مشترک سیاست، اجتماع، فرهنگ، هنر و ادبیات را مشخص کرد و تاکید کرد که فرهنگ از اینجا شروع و اینجا ختم شده وَ از اینجا به بعد سیاست آغاز شده است. مناسبات بشری انسان و جامعه باستان با مناسبات بشری امروز قابل قیاس نیست؛ ممکن در مناسبات بشری جامعه­ های گذشته می­ شد مرزهای مناسبات بشری را از نظر فرهنگی و اجتماعی مشخص کرد اما در مناسبات کنونی بشر نمی­ شود مرز بین فرهنگ و اجتماع را مشخص کرد و تاکید کرد که این کردار فرهنگی، این اجتماعی و این سیاسی است. بنابر این به تعبیر دیلوز مناسبات جامعه بشری ریزومیک، تودرتو و پیچیده-پیوسته شده است. 
اگر با چشم­ انداز جامعه­ شناسانه کنونی به مناسبات بشری نگاه کنیم؛ نمی­ توانیم هنر را به سیاست، سیاست را به هنر؛ ادبیات را به اجتماع، اجتماع را به ادبیات؛ شعر را به سیاست، سیاست را به شعر و... تقلیل بدهیم و بگوییم این شعر از این جهت ارزش دارد که به اجتماع پرداخته یا این شعر از این نگاه ارزش دارد که به سیاست پرداخته است؛ درحالی­ که بسیاری­ ها به ویژه با چشم­ انداز نقد سنتی این کار را کرده­ اند و هنوز هم می­ کنند و می­ گویند ادبیات باید در خدمت اجتماع، ایدیدلوژی، عقیده یا سیاست باشد. درصورتی­ که درونمایه شعرهای یک شاعر، مرگ، انزوا، اندوه، تنهایی، عشق و... باشد می­ گویند این شاعر به اجتماع و سیاست نپرداخته است؛ اما پرسش این است که تصور مرگ، انزوا، اندوه، تنهایی، عشق، واماندگی و... خاستگاه اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و... ندارد؟! طبعا که دارد، وَ این موارد، پیامد اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و فرهنگی زندگی جامعه­ های مدرن است که خود را همچون پیوستاری اجتماعی-سیاسی-هنری-فرهنگی نشان می­ دهد.
امروز کسانی که آخر هفته یا در روزهای هفته می روند خرید می کنند، فقط بنابه نیازمندی و ضرورتی که انسان در جامعه­های باستان و پیشامدرن داشتند؛ خرید نمی کنند، بلکه با خرید، کردار فرهنگی، اجتماعی، سیاسی و... انجام می دهند. چرا خرید در جهان معاصر، کردار فرهنگی باید باشد به این دلیل که لباس به تعبیر بارت دیگر فقط کالا نیست بلکه یک نشانه است؛ یک نشانه فرهنگی، اجتماعی و حتا سیاسی است. بنابر این خریدکننده نشانه ها را می خرد نه کالای محض را. از این نگاه دیده می شود که بازار، فرهنگ، سیاست، اقتصاد و هنر چقدر درهم تنیده است که نمی شود در جهان معاصر حتا مرز یک خرید ساده را مشخص کرد و گفت که فقط خرید صورت گرفته است... یا درباره یک آگاهی بازرگانی گفت که فقط یک آگاهی است؛ درحالی که این آگاهی، آمیختاری از مناسباتِ رویکردِ فرهنگی، هنری، سیاسی، اقتصادی و اجتماعی است که درهم تنیده و نمی شود مرز فرهنگ، سیاست، اجتماع و هنر را در یک آگاهی بازرگانی مشخص کرد، یا با تقلیل یکی بر دیگری این مناسبات را خواند.
چندی پیش، شاعر عزیز عفیف باختری درگذشت، در سوگ ایشان هر کس یادداشتی نوشت؛ اگر از حق نگذریم یادداشتی نسبتا خوب در بین یادداشت ها از استاد سید رضا محمدی، شاعر و نویسنده و رییس اتحادیه نویسندگان، بود. این یادداشت از سایت بی بی سی و نشریه های دیگر نشر شد. اما در این یادداشت آنچه که در زندگی عفیف باختری بیشتر برجسته شده بود این بود که عفیف را این سیاستمدار یا آن سیاستمدار و رییس جمهور یا آن والی دیده است و از ایشان تقدیر کرده است. به نوعی بیشتر از کارنامه شاعری و نگاه درون متن به شعر و شاعری عفیف به زندگی برون متن عفیف اهمیت داده شده بود؛ درحالی که برای بیان کارنامه یک شاعر بهتر است به شناخت شعر و به اهمیت شعر شاعر پرداخته شود تا شعر شاعر برای دیگران معرفی شود و خواننده ها اهمیت و تفاوت شعری شاعری را بدانند. اما از یادداشت سید رضا محمدی طوری استنباط می شد که گویا اهمیت یک شاعر و اهمیت شعر یک شاعر در این است که چقدر سیاستمدارها یا به طور واضح تر چقدر اشخاص و افراد حکومتی به شاعر توجه کرده است و شاعر را مورد شفقت و محبت قرار داده است.
 معرفی کارنامه یک شاعر از این چشم انداز نه نگاه سیاسی به شعر بلکه گونه ای از مرزگذاری ها بین شعر و فهم سیاسی است با تقلیل اهمیت شعر و شاعر به سیاست و سیاستمدار. در آغاز این یادداشت اشاره شد که نمی شود مرز بین شعر، سیاست، اجتماع، فرهنگ و... را در مناسبات بشری معاصر مشخص کرد یا این که ایده و معرفتی را به ایده و معرفتی دیگر تقلیل داد و بر اساس آن ایده ارزشگذاری کرد و خواند. توقع ما به عنوان خواننده این بود که جناب محمدی بیشتر فضاها و محتواهای هنری و بشری شعر عفیف باختری را باز و تاویل می کرد اما ایشان از پرداختن به فضاهای هنری و بشری شعرهای عفیف با بیان شعارهای کلی گذشته بود. از این رویکرد سید رضا محمدی پیش از این، کاوه جبران انتقاد کرده بود. شاید افراد دیگر نیز از این رویکرد انتقاد کرده باشد که من نخوانده باشم؛ بنابر این در ادامه این یادداشت ها، من نیز یادداشتی نوشتم تا کارنامه شعر و شاعر را به سیاست تقلیل ندهیم؛ اگرچه تقدیر و دید و وادید سیاستمدار و شاعر می تواند اهمیت انسانی خود را داشته باشد اما این اهمیت هیچگاه نمی تواند کارنامه هنری و ادبی یک شاعر را زیر سایه قرار بدهد یا طوری به کارنامه ادبی و هنری یک شاعر پرداخته شود که در آن چنان وانمود شده باشد که فلان یا بهمان سیاستمدار این شاعر را دیده است؛ بنابر این کارنامه ادبی این شاعر و خود این شاعر می تواند با اهمیت و مهم باشد.

۱۳۹۶ فروردین ۲۱, دوشنبه

در دیدار با موجوداتِ فضایی چه گذشت

تابستانِ (1395) بود، رفته بودم برای تعطیلی در دامنه­ های هندوکش. تابستان­ ها هوای آنجا خیلی خوشگوار است. از هر قُل و دره ­ای رودی جاری است و دامنه ­ها پُر از چشمه­ سار. شرشر آب، آواز پرنده­ های گوناگون و صدای برگ درختان بهم می­ پیچند، موجبِ موسیقی ­ای دلانگیزی می­ شوند. بوی خوشِ عطرِ گیاهان نیز به مشام می ­رسد. آنهم که کودکی و نوجوانی ­ات آنجا گذشته­ باشد، سرِ پلواند و زیرِ درخت نشسته ­باشی که دخترانِ تازه به جوانی ­رسیده، میوه­ چینی آمده­ باشند، باهم چَق ­چَق کرده­ باشید و با ایما و اشاره حرف­ های معنادارِ عاشقانه گفته­ باشید. با موسیقیِ دلانگیز و بویِ خوشِ طبیعت، این تداعی­ ها نیز اضافه می ­شود؛ سخن، کوتاه که وجودت انباشته از شوق/رنج می ­شود؛ شوق/رنجی که تجربهِ زیستهِ خودت است و چندان روایت کردنی برای دیگران نیست. هر سو نگاه می ­کنی، می ­بینی چگونه وجودی که برایت معنادار است، کنارِ درختی، چشمه­ ای و سنگی جا مانده­ و دارند به سویت نگاهِ حسرتبار می­ کنند، می­ خندند و به تو خیره می­ شوند اما باهم رو به­ رو شده نمی­توانید تا سخن بگویید؛ زیرا آنها چهره ­های موهومِ وجودت است!
بیخود پرتاب شدم به تداعی ­های ذهنی ­ام. بهتر بود گرفتارِ چنین تداعی ­ها نمی ­شدم، می ­پرداختم به اصل قصه. خُب، تداعی خاطرات را پرانتزی وسطِ قصه بدانید. قصه از همان دامنه­ های هندوکش آغاز می­ شود. عروسی بود. با داماد آمده­ بودیم از روستای رو به ­رو، پشتِ عروس. ساعتی ماندیم، تشریفات تمام شد. عروس سوار اسپ شد. دیگران پیاده در مشایعتِ عروس و داماد به سویِ خانهِ داماد حرکت کردند. به پیوندعلی گفتم بگذار جمعیت بروند، من و تو آهسته آهسته از دنبالِ جمعیت می­ رویم. گفت خوب است. بالای تخته­ سنگی نشستیم. جمعیت از وسطِ درختان و سبزه­ زار به سوی سراشیبی پیش رفتند. من و پیوندعلی از تماشای فضا لذت می ­بردیم. رودی هر دو روستا را جدا کرده­ بود. همین­که جمعیت کنارِ رود رسید، به پیوندعلی گفتم برویم. ایستاد شدیم، اتفاقا شی ­ای را در فضا دیدم که کوهی بلندی آن سوی شی قرار داشت. این کوه از کنارِ راستِ هندوکش آغاز شده ­بود. رنگِ شی، سفید و روشن بود. انگار روزنی در کوه باز شده ­باشد و روشنایی از این روزن بتابد. با پشتِ هر دو انگشتِ شصت، چشمانم را مالیدم که اشتباه نکرده­ باشم. اشتباه نکرده­ بودم، شی ­ای آنجا بود. به پیوندعلی گفتم، پیوند نگاه کن آن چیست. نگاه کرد. گفت دقیق نمی­دانم که چیست، انگار روزنی باشد. گفتم در این کوهِ بزرگ روزن چه می­ کند. درحالی­ که آفتاب از طرفِ مقابل شی می ­تابید اما آن شی چنان به نظر می ­رسید که آفتاب از آن سوی روزن بتابد. از آنجایی­ که کوه و این شی از ما دور بود، چندان توجه نکردیم و راه افتادیم. دوبارِ دیگر نیز این شی را در دو جای متفاوت اما ایستاده و معلق دیدم. بار اول که دیدم نیز ایستاده و معلق بود.
شگفت ­زده شده­ بودم، در ضمنِ شگفت­ زدگی احساسِ بیخودی و خلسه در من پیدا شده­ بود. ارتباطم با پیرامونم وهم­ آلود و رویاگونه شده­ بود. چیزها را انگار از پشتِ شیشهِ باران ­زده می­ دیدم. تصور می­ کردم، دارم رویا می ­بینم. کوشش می­ کردم خود را هوشیار نگه­ دارم و راه بروم. چندان به یادم نبود که من شی ­ای را دیده­ ام. بیشتر توجه­ ام به پیرامونِ وهم ­آلودم معطوف شده­ بود. هنوز کنارِ رود نرسیده بودم؛ بسیار کم یادم می ­آید که این شی را در برابر کوهِ آن طرفِ رود که مقابلم بود، بازهم ایستاده و معلق دیدم. بعد از این یادم نمی ­آید که چطور کنارِ رود رسیدم و از پل گذشتم. همین قدر یادم می ­آید که آن سوی رود، صدایی را احساس کردم. صدای وز وز مانند که موقع ­های کم ­رمقی و فشارِ پایین احساس می شود. در این هنگام متوجه شدم از درون این شی که به اندازهِ یک اتاق بود (سفید و روشن)، اشیای کوچک دَور وبَرم به زمین نشستند و هر طرف به حرکت درآمدند. به نظرم شمار این اشیا زیاد بودند. اما آن شی اصلی به زمین نه ­نشست. در فاصله­­ ای بالاتر از زمین خود را نگه­ داشت. اشیای که به زمین نشستند، مانند سامان بازی بودند، به شکلِ کتابی که باز شده­ باشند. حرکت این اشیا را در دَرو و بَرم دیدم اما یادم نیست که چه کار کردند یا نکردند. ارتباطم با زمان و مکان قطع شده­ بود. گذشتِ زمان را احساس نمی­ کردم. انگار دچارِ کابوس شده­ بودم. درحالی­ که نیمه­ هوشیار بودم، تصور می ­کردم اراده دارم اما بر ذهن و بدنم فضاییِ کابوس­ وار تسلط یافته­ بود که تسخیرم کرده­ بود و نمی ­توانستم کاری کنم.
در این موقع بود که صدایی را شنیدم، صدای پا بود. نگاه کردم از وسطِ درختانِ بیدِ کنارِ رود که طرفِ راستم بود، موجودی نمایان شد. به من نزدیک شد. ایستاد بودم. گفت بنشین. تعجب کردم از این­که به فارسی سخن می­ گفت. نگاه­ کردم، ببینم که چه شکل و شمایلی دارد. در لباسِ فضایی بود. چهره ­اش دیده نمی­ شد، بدن ­اش نیز تشخیص داده نمی­ شد که مانند ما از گوشت ساخته شده یانه. اما دو پا داشت. زیاد جدی نگیرید، این­ که می ­گویم دو پا داشت و با دو پا راه می ­رفت، شاید تصورِ انسان ­انگارانه­ ام باشد، زیرا انسان همیشه می­ خواهد از چیزها روایتِ انسان ­انگارانه ارایه کند. سرش نسبت به بدن­ اش بزرگ به نظر می­ رسید. منظورم این­که نسبت به تناسبی­که سرِ انسان با بدن ­اش دارد، این تناسب را سرِ آن موجود با بدن ­اش نداشت. شیشه­ ای که رویش را پوشانده­ بود، دیگر بخش ­هایش تیره­ بود، فقط قسمتِ پیشِ چشمان ­اش، شفاف و روشن بود. چشمان­ اش نیز از پشتِ شیشه، بزرگ معلوم می­ شد. نمی­ توانم تاکید کنم که چشمانِ بزرگ داشت. شاید شیشه، خصوصیتِ بزرگنمایی داشت. از توصیف­ اش که بگذرم. همین­که فرمان نشستن داد، نشستم. که نشستم، تصادف سنگی زیر کونم برابر شد. بالای آن سنگ طوری قرار گرفتم که بر چوکی نشسته­ باشم. او رو به­ رویم ایستاده بود. نه ­نشست. حالا که آن اتفاق گذشته ­است، از شما چه پنهان کنم و بگویم نترسیده­ بودم و داشتم از موجودی خردمند و هوشیار یعنی از انسان در برابر آن موجود، نمایندگی می­ کردم. آن قدر ترسیده­ بودم حتا خودم را فراموش کرده­ بودم که کیستم. دستم را به رویم بردم، متوجه شدم ریش دارم. پشتِ دست­ هایم را دیدم و بعد بدنم را تا پایین ورانداز کردم؛ خودم را به یاد آوردم. پاهایم از زانو پایین می لرزیدند. کوشش کردم به پاهایم وزن ببخشم تا بر زمین قرار بگیرند و نلرزند. گفت نترس. من هم مانند تو موجودی استم. تا ازهم بترسیم، بهتر است این رویداد برای ما جالب و مهم باشد که ما در کیهان تنها موجوداتِ هوشمند و ابزارساز نیستیم. دستان ­اش را به سویم دراز کرد. گفت شما فارسی زبانان می­ گویید درود. من هم به شما می­ گویم درود. دست دادم. فکر می ­کنم چهار انگشت داشت. یا دست ­اش پوشش داشت یا این­که از گوشت ساخته نشده­ بود. فکر کردم «ما تنها موجودی خردمند باید در کیهان باشیم زیرا... درحالی­ که این موجود، هوشمندتر از ما است. همین لحظه، اینجا شبکه ­ای فضایی ایجاد کرده­ که ذهن و بدنم تسخیر شده ­است!».
می ­خواستم بپرسم که شما زبان فارسی را چطو یاد گرفته ­اید. پیش از این­ که سوالم را بپرسم، گفت می ­خواهم راحت باشید. من خود را معرفی می­کنم:
- پِچ وُرتو راتو استم. از منظومهِ بیرون از منظومه ­شمسی شما آمده­ ام. ما دنبال این استیم که کیهان چگونه کار می­ کند، کیهان چرا وجود دارد، تا چه زمانی وجود خواهد داشت. ما در گِیر ودارِ تباهی سیاره­ ها و منظومه­ ها چگونه می ­توانیم نژاد خود را حفظ کنیم؛ وَ مهم ­تر ازهمه می ­خواهیم بدانیم در کیهان دیگران هم هست یا ما تنها هستیم. اگر دیگران هست، چه تفاوتی از ما دارد. یعنی بیشتر از ما هوشمند است یا ما از آنها هوشمندتریم. می ­خواهم از شما بشنوم!
خود را جمع و جور کردم «عجب بی موقع گیر افتادی. نخواسته حالا باید در برابر یک موجود دیگر از انسان نمایندگی کنی و به­ جای انسان سخن بگویی. زیاد مهم نیست چه می ­گویی یا نمی­ گویی؛ اگرچه اینها در سیاره تو (زمین) است، اما تو در خانه­ ات در اسارتِ شان قرار داری، یک اسیر چگونه می ­تواند ارادهِ نمایندگی داشته­ باشد!» انگار از شرم پیشانیم عرق کرده­ بود که در خانه ­ام، وَ با این­ همه ادعایی که از علم و تکنالوژی داریم، اسیر اینها استم. شرمِ اسارتم را چندان به رویم نیاوردم. «هرچه بادابا!».
- محمد یعقوب یسنا استم. انسان استم، مهم­تر ازهمه مسلمان استم. خداوند ما انسان­ها را اشرفِ مخلوقات کلِ جهان آفریده ­است. شما خدا دارید یا خدای ما را می ­پرستید؟ اگر خدای ما را بپرستید، خوشبخت اید که شما هم مسلمان اید؛ حتما خدای ما را می ­پرستید!
کمی به من نزدیک شد. صدایی را شنیدم. شاید خنده کرد، اگرچه این صدا مانند خندیدن ما انسان ­ها نبود. پس از این صدا، بدن به­ خصوص سر و قسمتِ شانه­ هایش اندکی لرزید.
- شما انسان­ ها هرچیزِ نامتعارف را ببینید از آن می ­ترسید، بنابه این ترس آن را می­ پرستید. به ­خصوص که این چیز نامتعارف به آسمان ارتباط داشته­ باشد. اگر قسمت­ های سوختهِ یک شهاب­ سنگ از آسمان به زمین برسد خیلی با یقین آن را می ­پرستید، زیرا هر نشانهِ آسمانی برای تان قداست دارد؛ چون شما فکر می­ کنید خدا در آسمان یا در آن بالا است.
به غیرتم برخورد «اینجا در زمینِ ما آمده، به اعتقاد و باور ما توهین می­ کند» خواستم از جایم برخیزم. هنوز متردد بودم که حمله کنم یانه. احساساتی شده بودم، خودداری نتوانستم. همین­که نیم ­خیز شدم. آن موجود فقط دست ­اش را به سویم بلند کرد، بی آن ­که دست ­اش به من تماس کند. فضایی سنگینی بر سینه­ ام، بیشتر بر شانه راستم وارد شد. به بسیار سختی با کونم بر سنگی که نشسته بودم، خوردم. از ترس وخشم خواستم آبِ دهنم را قورت کنم، متوجه شدم که آبِ دهنم خشک شده ­است. باد در گلویم خانه کرده­ بود، با قورت ­دادن باد، خفه شدم؛ شدید سلفه­ ام گرفت. بخود آمدم که با دست از دو طرفم بر سنگی که نشسته ­ام گرفته­ ام و آب از چشمانم جاری شده­ است. دست وپاچه شدم و آب چشمانم را با پشتِ دست پاک کردم. کونم را به سنگ بیشتر چسپاندم. نمی ­دانم این چسپاندن برای تعادل خودم بود یا این­که ناخودآگانه می ­خواستم نسبت به زمین احساس تملک کنم. بیچاره شده­ بودم، خلمم را بالا کشیدم.   
- یعقوب جان خونسرد باش! من قصد آسیب ­رساندن و توهین به تو ندارم. اما باید برایت بگویم که در سیارهِ ما به حسابِ تقویمِ شما ده هزار سال می ­شود، نگاهِ میتافزیکی و ماوراطبیعی از رواج افتاده ­است. ما هم خدایان و ادیان داشته­ ایم از ده هزار سال به این ­سو، فقط متعلق به افسانه­ ها است و در معرفت و مناسباتِ زندگی ما نه معنایی دارند و نه تاثیرگذارند. در دوره­ های از زندگی ما برای ما معنا داشته ­اند اما حالا معنا ندارند. به آن مفاهیم نگاهِ مثبت یا منفی نداریم. بخشی از فهمِ ما بوده که اکنون کارایی معرفتی و معنابخشی در زندگی ما ندارند.  
از بس­که با کونم سخت به سنگ خورده­ بودم و نتوانسته­ بودم واکنشی نشان بدهم خیلی بی­ مقدار و ناچیز شده­ بودم. فقط گفتم خوه خوه خوه. درست درست. فهمیدم فهمیدم. با اینهم خواستم ناچیزیم را به روی نیاورم «بخواهی یا نخواهی تو نمایندهِ موجودی بنام انسان استی. موجودی که این ­همه نسبت به خود، شیفتگی و ادعا دارد؛ متوجه باش و خود را داشته ­باش!» باد گلویم را خالی کردم، به خیال خودم با چهرهِ نسبتا با وقار، از او پرسیدم:  
- جناب پچ ورتو راتو زبان فارسی را چطو یاد گرفتید؟
کمی عقب رفت. درختی بید که کنارِ چپ ­اش بود. به آن تکیه کرد. چیزی نگفت. انگار مکث کرده­ بود. بعد از جایش جنبید، پیش آمد، همان ­جا که از قبل ایستاده بود، ایستاد شد و گفت:
- آنچه را که من می ­گویم شاید تعجب کنی و نپذیری. ما به دانش و تکنولوژیی دسترسی پیدا کرده­ ایم که هنوز دور از تصورِ نژادِ شما است. دستگاهی در عصبم تنظیم است، بی­ آنکه بدانی دستگاه زبانی مغزت را اسکن می ­کند و به راحتی می­ توانم از سافتِ زبانی ­ات استفاده کنم. در ضمن آنچه که تو از خودت با زبان تعریف می­ کنی، من مستقیم واکنش­ های مغزی و بدنی ­ات را نظارت می­ کنم؛ یعنی تو را دقیق ­تر از خودت می ­شناسم. زیرا آنچه که زبانِ تان از شما گزارش می­ دهد، این گزارش دقیق و مطمین نیست، بلکه وهمی است که خودآگاهِ تان را شکل می دهد. ذهن، سافت و نرم ­ابراز است. اگر به این دانش دسترسی داشته ­باشید، می­توانید کلِ ذهن یا بخش­ های آن را پاک کنید، برنامه­ ای نرم ­ابزاری با اطلاعات به آن بیفزایید یا انتقال ­اش بدهید در مغز کسی دیگر. نه ­تنها بخشِ نرم­ ابزاری عصبِ زبانی ­ات را بلکه کلِ ذهن ­ات را من اسکن کرده­ ام. همین اکنون در کیهان از نظرِ وجود به مثابهِ آگاهی دو یعقوب وجود دارد؛ یکی تو و دومی در نزد من است.
تعجب کرده ­بودم. نمی ­دانستم چه بگویم. از ناگزیری خواستم بابِ سخن بگشایم:  
- جالب! راستی شما از چه زمانی به زمین می­ آیید؟
- بنابه تقویمِ شما هزاران­ سال می­ شود ما به زمین می ­آییم. از آنجایی­ که از آسمان فرود می ­آییم. نژادِ شما هرچه را که از آسمان فرود آید نشانهِ میتافزیکی می ­دانند. کسانی که ما را دیده ­اند یا ما با آنها در تماس شده­ ایم، دچارِ تصور میتافزیکی از ما شده ­اند. پس از دیدار یا تماس با ما تداعی­ ها و تلقی ­های نسبت به خود شان پیدا­ کرده­ اند که گویا با نیروهای آسمانی و مقدس در ارتباط اند. ما در آغاز نسبت به نژادِ شما فکری دیگری داشتیم اما اکنون می­ دانیم که تمدنِ شما نسبت به تمدنِ ما سال ­ها عقب است. روزی شما نیز ممکن به دانش و تکنالوژی ما برسید. البته اگر سیاره شما دچار رویدادهای طبیعی و کیهانی نشود.
کم کم داشتم حس می­ گرفتم. زیرا او به­ عنوان یک موجودِ آگاه ­تر از من، داشت رو راست سخن می­ گفت و با من با آن­ که دیگری بودم اما به­ عنوان موجود، درک و احساس وجودی می­ کرد؛ انگار می­ خواست فراتر از انسان­ بودن، درک واحساسِ وجودی ­ای را در من بیدار کند که بنابه این درک بتوانم تصوری از موجوداتِ هوشمندِ دیگر را نیز در کیهان داشته ­باشم و بتوانم با آنها ارتباط برقرار کنم. با خود اندیشیدم «بهتر است از او سوال­ های جدی­ تر بپرسم. این فرصت برای من دیگر پیش نخواهد آمد تا بدانم که مناسباتِ زندگی آنها چگونه است.» برای برقراری ارتباطِ نسبتا خودمانی و دوستانه، احساسِ حقارت و ناچیزیم کم شد نه به این معنا که دچارِ فخر و خودبزرگ ­بینی قبلی ­ام شده­ باشم، بلکه ذهنم نسبتا باز شد و دانستم که ما (ما به­ عنوان موجود، شامل این بیگانه نیز می ­شد) گونه­ های از حیات ­ایم با امکان­ ها، شعور و هوشمندی های متفاوت.
- راتو گرامی می ­خواهم بدانم در نژادِ شما فلسفه، جنس، سکس، تولیدمثل، مرگ و جنگ چگونه هست؟
- یعقوب جان می­خواستم ماجرای این دیدار در دیالوک ­های داستانی روایت شود، تا قصه و داستانی از این دیدار بماند اما تو این ماجرا را طوری تدوین می­ کنی که در نهایت، مصاحبه­ ای از آن ارایه شود. با این­ هم می­ خواهم این ماجرا مصاحبه ­ای محض نه بلکه مصاحبه- داستان باشد.
تا جایی­ که متوجه شده­ ام نژادِ شما خیلی حرص و آز دارد. حرص ­داشتن بد نیست. به رقابت و­تصرف می ­انجامد. اما گاهی نمی ­دانند که حرصِ شان را چگونه عملی کنند. می ­دانم خودت حرصِ علاقه به دانستن داری. می­توانستی این علاقه به دانستن ­ات را در دیالوک و گفت وگو مطرح کنی. اما تو همه را یکبار سوال کردی. من مانده ­ام که پیش ­تر کدام را و چگونه پاسخ بدهم. می ­خواهم در گفت وگو سهم بگیری تا من هم درک و منظور تو، وَ به نوعی نژادِ انسان را از این مفاهیم و مسایل بدانم!
- آرتو گرامی حق با شما است. اما تصور من این است که شما از نژاد ما شناخت دارید. بیشتر می ­خواهم از نژادِ شما شناخت داشته ­باشم و بدانم که این مفاهیم و مسایلِ نژاد ما در بینِ نژادِ شما چگونه است. مهم­ تر از همه می­ ترسم که این دیدار پایان یابد و آنچه را که من می ­خواهم بدانم؛ ندانسته بماند.­
- شما نیز حق بجانب اید. از یک سو این فرصت ­ها کم اتفاق می ­افتد؛ اگر بار دیگر من برای ماموریتی به زمین بیایم، چند سال نوری را دربر می­ گیرد که دیگر تو و نسل­های بعد از تو نیست، وَ از سویی هر لحظه امکان دارد که فرصت از دست برود، زیرا ما در زمین چندان احساسِ امنیت نمی­ کنیم، با دریافتِ هر نشانه و زیکنالی باید خود مان را جمع کنیم. شاید این را ندانی که من بنابه ماموریتم این حق را ندارم که دربارهِ تمدن و امکان­ های تمدنِ خویش با یک بیگانه صحبت کنم؛ به نوعی هر گونه اطلاع­ دهی دربارهِ یک تمدن، اگر به آن تمدن آسیب هم نرساند، می­ تواند از آن تمدن بهره­ برداری صورت بگیرد. این که من دارم با تو قصه می ­کنم؛ این قصه ­کردن بیانگرِ درک و احساسِ وجودی من نسبت به یک موجود است.
- آرتو شما دارید برایم احترام برانگیز  می شوید. زیرا دارم از شما می ­آموزم. من هم برای تصورِ از دست­ دادنِ فرصت، سوال هایم همه را سرهم کردم و یکبار پرسیدم. ممکن فرصت از دست برود و حتا نتوانم از شما سپاس ­گزاری کنم؛ می­ خواهم پیشاپیش از شما سپاس ­گزاری کنم و بگویم که شما خیلی مهربان اید.
- یعقوب جان می­ خواهم با شوخی ­ای آغاز به پاسخِ پرسش­ هایت کنم؛ اما ناراحت نشوی و توهین تلقی نکنی!
- آرتو گرامی ناراحت نمی­شوم. شوخی تان حتما معنایی دارد!
- اگر از معنا­داشتن بگذریم بی ­مناسبت به سوال ­ها و سرنوشت کنونی شما (انسان) نخواهد بود!
آرتو سکوت کرد. انگار سکوت ­اش سکوتی بعد از سخن بود. یعنی سکوتِ معنادار. من که منتظر شنیدن پاسخ به سوال ­هایم بودم، سخنی برای گفتن نداشتم. خواستم سکوتِ آرتو بشکند؛ گفتم:
- منتظرِ شنیدنِ شوخی تان استم!
- هی! یعقوب جان، هنگامی که از یک منظومه به منظومهِ دیگر می ­آیی؛ چند سال نوری می ­گذرد. اینجا که می ­رسی چیزها و موجوداتِ متفاوت حتا عجیب که تصورش را نکرده­ ای می ­بینی، دچار حیرتی توام با تفکرِ فلسفی می ­شوی که «یعنی چه!». خُب، بگذریم از اندیشه ­های فلسفی؛ ما و شما به عنوان موجودهای هوشمند به نوعی در بسا موارد به ویژه در تجربه های فلسفی تجربه های مشترک داریم، اگرچه ما در پایان حقیقت های فلسفی قرار داریم با این هم ناگزیر به درگیری های فلسفی استیم، زیرا فلسفه درگیری های هستی شناسانه یک موجود از خودش و از زندگی اش است! شوخی من این بود که نژادِ شما موجوداتِ نر شان آلت­های شان، وَ از ماده­های تان باسن­ ها و پستون ­های شان بیش از این بزرگ ­تر می ­ شوند. نژادِ شما هنوز در چرخهِ غریزی حیات گرفتار است و در همان چرخه درگیر است. نژادِ ما به پایان جنس رسیده ­است. منظورم از پایانِ جنس این است که ما دیگر به نوعی­که دو جنس ثابت (نر و ماده) شما دارید، این گونه جنسِ ثابت نداریم. از سکس با این شدت که در بینِ نژادِ شما وجود دارد و به گونه­ ای فرهنگ ­های شما همه تجلی­های از غریزهِ جنسی و سکسی شما است، در بینِ نژادِ ما فعلا وجود ندارد. ما از این مرحله گذر کرده ­ایم. ما بر بدن، بر ژن و بر زندگی و مرگ خویش تسلط یافته ­ایم و بر این ­همه برای بهبود، دست­ کاری کرده ­ایم. البته این دست ­کاری خوبی ­ها و بدی ­های خودش را دارد! می­ دانی دانایی ژنتیک، بیشتر همان بخش ­های از بدن را تقویت می ­کند که درگیری ذهن، معطوف به همان بخش ­های بدن است. کارکردِ ذهنی نژادِ شما که بیشتر به سکس و غریزهِ جنسی معطوف است، توجهِ دانایی ژنتیکی تان بر همان بخش­ های بدن تان بیشتر بوده ­است. ما که نژادِ خود را به نوعی از چرخهِ غریزی حیات بیرون کرده­ ایم و بر کارکردِ ژنِ خود تسلط یافته­ ایم، بیشتر به کارکردهای علمی، عقلی و توانایی حلِ مسایل در مغز توجه کرده­ ایم؛ می ­بینی که سرهای ما بزرگ ­تر شده­ است! ما بنابه دست­ کاریی که بر ژن خویش انجام داده ­ایم و بنابه توانایی ­های علمی، صدها سال می­ توانیم زنده بمانیم. مقاومتِ پوستِ ما در برابر نور و شعاع­ های مضر بیشتر شده ­است. می­ توانیم در هوای آلوده که در آن انواع گازهای­کشنده برای نژادِ ما وجود داشته­ باشد، زنده بمانیم؛ زیرا دستگاهِ تنفسی ما این امکان را پیدا کرده­ است. زندگی در آب که خیلی ساده است؛ اما هنوز نژادِ شما قادر نشده در درون دریاها زندگی کند. ما بنابه تسلط بر زندگی و مرگ، وَ مهندسی­کردنِ زندگی و مرگ دیگر بی نیاز از تولید­مثل شده­ ایم، زیرا می­ توانیم بدن مان را تعمیر کنیم، جوان بمانیم و نمریم. اگر بخواهیم موجودی مثل خود به وجود آوریم، این به وجود­ آوردن دیگر به سکس و زاییدن ارتباط ندارد. جنگ ما جنگ سایبری است. اختلال در سیستم­ ها ایجاد می ­کنیم. حملهِ ما بر دستگاه عصبی، ذهن و مغزِ طرف صورت می­ گیرد. با این حمله، آگاهی طرف دچار اختلال­ شده و دستگاهِ عصبی ­اش تصرف می ­شود. قدرت در جهانِ ما قدرت در توانایی ­های سایبری و نرم ­ابزاری است. اما با این ­همه پیشرفت، هنوز در چرخهِ کیهانی موقعیتی مطمین نداریم؛ مرگ فردی نه، مرگ عمومی نژادِ ما که ارتباط به تباهی و ویرانی سیاره و منظومه­ شمسی ما دارد، نیز ما را تهدید می ­کند... .
- می­ خواستم بپرسم این­که شما هرقدر بخواهید می­توانید زنده بمانید و زندگی کنید، با این ­همه عمرِ زیاد دچارِ رنج هستی ­شناسانه نمی­ شوید، احساسِ تنهایی نمی­ کنید، دوستی و دشمنی­ های تان چگونه شکل می ­گیرد و... ناگهان متوجه شدم که آن چیزهای مانند سامان بازی به یک بارگی بسیار به شتاب واردِ آن شی اصلی که در فضا معلق بود، شدند. آرتو نیز پیش ­رویم ایستاد نبود. خیالِ سبکی و رهایی می­ کردم، دیگر آن فضای سنگین بر بدنم سنگینی نمی­ کرد. همه­ چه واقعی بود. کنارِ رود بودم.
اما همان لحظه هیچ چیز به یادم نمی ­آمد. از این ­همه اتفاق و گفت وگو که بگذرم اصلا به یاد نداشتم که من شی ­ای را در فضا دیده­ ام. دیدم دوستم، پیوندعلی، بالای تپه رسیده­ است. بنابه این فاصله، همهِ این اتفاق باید سه تا چهار دقیقه دوام آورده­ باشد. کمی تعجب کردم که پیوندعلی رفته­ است و من چرا این­ جا مانده ­ام. صدا کردم پیوندعلی باش که من هم بیایم. نزدیک پیوندعلی که رسیدم، گفت کجا شدی چرا دیر کردی. گفتم دیر که نکردم، داشتم می­ آمدم. همین­که بالای تپه رسیدم، این رویداد طوری یادم آمد که دیشب رویا دیده­ ام و در این رویا گویا از آسمان چیزهای مانند سامان بازی دَور وبَرم بر زمین نشستند و هر طرف به حرکت درآمدند. هرقدر چُرت زدم و اندیشیدم که این اشیا چه کردند و چه شدند، یادم نیامد. گفتم «انسان از این گونه رویاها زیاد می ­بیند که بیدار می­ شود، یادش نیست.» خواستم بی­ خیال شوم که رویایی بوده و گذشته. اما نمی ­شد بی خیال شوم؛ ذهنم درگیر بود. رسیدیم طوی­خانه. مردم نان خورده بودند. صدا کردند که استاذ یاقوب رسید. برادرِ کلانِ داماد آمد. گفت استاذ دیر کردی، خوب شد که رسیدی، اگر همین لحظه نمی ­رسیدی برادرم را می­ فرستادم دنبال تان. گفتم قربان مهربانی تان. من و پیوندعلی خواستیم از تماشای باغ و بوستان لذت ببریم. گفت بفرمایید به قش­ خانه. رفتیم. پیش از این­ که نان بیاورند، آمد بیخ­ گوشی به من گفت ببخشید اگر شراب میل داشته­ باشید، تهیه می­ توانیم. گفتم میل ندارم. نان آوردند. موقعِ نان­ خوردن، برادرِ کلانِ داماد گفت استاد چرتی و خسته معلوم می ­شوی، ما می­ خواهیم خوش باشی. گفتم انگار شب رویایی دیده ­ام که فکر و چرت­ اش مرا ایلا نمی ­کند. گفت چه رویایی. برایش همان بخش را که به یاد می ­آوردم، تعریف کردم. گفت آدم ­های بزرگ، رویاهای خیر می­ بینند. از آدمِ بزرگ گفتن اش خنده­ ام گرفت. گفتم من که بزرگی ندارم. گفت پیشِ ما بزرگ استی. صحبت­ های تشویق­آمیز، مرا دچار توهم کرد. «نکند با نیروهای میتافزیکی وصل شده­ باشی؛ متوجه­ باش!» بعد از صرفِ نان، خواستم عکس­ های را که با مبایل از باغ و بوستان و کوه و کمر گرفته­ بودم، ببینم. در جریانِ دیدنِ عکس ­ها به عکسی عجیبی برخوردم، به عکسِ همان شی که آن را حداقل سه ­بار معلق در فضا دیده­ بودم. همین­ که عکس را دیدم همه­ چه به یادم آمد. که رویا ندیده­ ای، بلکه این اتفاق، امروز که به طرفِ طوی­خانه می­ آمدی، افتاده ­است. عکس را به همه نشان دادم، هر کس طبقِ برداشتِ خود، تعبیری کرد: یکی گفت فرشته بر تو نازل شده؛ یکی گفت جن دیده ­ای؛ یکی گفت سرِ پل چیز دارد، بسیاری ­ها آنجا چیزهای عجیب و­غریب دیده­ اند؛ یکی گفت عکس را ساخته ­ای و ما را می­ ترسانی؛ یکی گفت المستی است که چادر سپید سر کرده ­است؛ یکی گفت یک گوسپند بخر و سرِ پل قربانی کن و... با دیدنِ عکس همه­ چه به یادم آمده­ بود. مطمین شدم که با موجوداتی... ملاقات کرده­ ام.
تاکید ندارم و نمی ­خواهم که شما باور کنید. این اتفاق بر من رخ داده­ است، من این اتفاق را تجربه کرده­ ام حتا به عنوان یک رویداد ذهنی... درباره آن دچار اندیشه ام! اما روایتِ این اتفاق را برای این نوشتم، اگر روزی ملاقاتِ انسان با موجوداتی... عمومی و همه ­پذیر شود؛ هر آیینه از دروغ گویان نباشم!